حـــــامــــی
*•.خدایا باش حــامــی عاشقان........چون تو باخبری از راز دلشان.•*
قطره دلش دريا مي خواست ، خيلي وقت بود که به خدا گفته بود. از قطره تا دريا راهي است طولاني ، راهي از رنج و عشق و صبوري، قطره عبور کرد و گذشت ، قطره پشت سر گذاشت، قطره روان شد و راه افتاد ، قطره از دست داد و به آسمان رفت ، وهربار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت . امروز روز توست ، روز دريا شدن ، خدا قطره را به دريا رساند ، قطره طعم دريا را چشيد ، طعم دريا شدن را . اما ... از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست ؟ پس من آن را مي خواهم بزرگترين را بي نهايت را و در قلب آدم گذاشت و گفت : اينجا بي نهايت است دنبال کلمه اي مي گشت تا عشق را در آن بريزد . اما هيچ کلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت ، آدم همه عشقش را توي يک قطره ريخت ، قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتي که قطره از چشم عاشق چکيد ، خدا گفت : حالا تو بي نهايتي چون که عکس من در اشک عاشق است .
هربار خدا مي گفت :
| Design By : Night Skin |

