تبليغاتX
حـــــامــــی




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


حـــــامــــی

*•.خدایا باش حــامــی عاشقان........چون تو باخبری از راز دلشان.•*

  قطره دلش دريا مي خواست ،

 

 خيلي وقت بود که به خدا گفته بود.

 
 هربار خدا مي گفت :

 

 از قطره تا دريا راهي است طولاني ،

 

 راهي از رنج و عشق و صبوري،


 هر قطره را لياقت دريا نيست ،

 

 قطره عبور کرد و گذشت ،

 

 قطره پشت سر گذاشت،


 قطره ايستاد و منجمد شد،

 

 قطره روان شد و راه افتاد ،

 

 قطره از دست داد و به آسمان رفت ،

 

 وهربار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت .


 تا روزي که خدا گفت :

 

 امروز روز توست ،

 

 روز دريا شدن ،

 

 خدا قطره را به دريا رساند ،

 

 قطره طعم دريا را چشيد ،

 

 طعم دريا شدن را .

 

 اما ...


 روزي قطره به خدا گفت :

 

 از دريا بزرگتر،

 

 آري از دريا بزرگتر هم هست ؟


 خدا گفت : هست،


 قطره گفت :

 

 پس من آن را مي خواهم

 

 بزرگترين را 

 

 بي نهايت را


 خدا قطره را برداشت

 

 و در قلب آدم گذاشت و گفت :

 

 اينجا بي نهايت است


 آدم عاشق بود

 

 دنبال کلمه اي مي گشت

 

 تا عشق را در آن بريزد .

 

 اما هيچ کلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت ،

 

 آدم همه عشقش را توي يک قطره ريخت ،

 

 قطره از قلب عاشق عبور کرد

 

 و وقتي که قطره از چشم عاشق چکيد ،

 

 خدا گفت :

 

 حالا تو بي نهايتي 

 

 چون که عکس من در اشک عاشق است .

نوشته شده در سه شنبه 1385/08/02ساعت 10:51 توسط ღحامی و مائده ღ | |


Design By : Night Skin