حـــــامــــی
*•.خدایا باش حــامــی عاشقان........چون تو باخبری از راز دلشان.•*
میخواهم امشب را با قلم احساسم بنویسم... امشب بهترین شب از پاییز است.. به راستی امشب را چگونه بنویسم؟ دیروزها زرد...سرد...خشک...و بی صدا بود پاییز طعم گس زندگی را در بی تفاوتی احساسم در پاییز زرد و برگ ریز مزه مزه میکردم و تنهاترین قلبها از آن من بود
همیشه انگار انتظار هم را میکشیدیم و نمی یافتیم آن گم شده در پس آسمان مه آلود را چرا امروز پاییزم به رنگ جعبه کوچک مدادرنگی سال اول دبستان است؟ پر از شور خنده های شادمان کودکانه... پر از بودن شدن و.... پاییزم سرشار از عطر حضور توست خط به خط غزلم لبریز از بوی قرار پرواز با توست رنگ آغاز... اوج... به رنگ گرم و جادویی عشق! به رنگ همرنگی نفسهایمان.. امشب میخواهم فریاد زنم و به همگان بیاموزم که حاصلجمع یک با یک همیشه دو نمیشود... من میگویم:۱+۱=۱ آه...معنای یکی شدنم... میخواهم بگویم پاییز همیشه زرد نیست! همیشه معنایش فراق و جدایی نیست.... پاییز عین وصل است!! عین آمدن!!
عین متولد شدن در بهار.... میخواهم زندگی را زلال بنویسم... میخواهم عشق را شبیه چشمان بی قرار آهو بنویسم... شبیه تپش قلب پرندگانٍ در دست اسیر.... به رنگ واژگان خیس شبهایمان گفتی:تا تو هستی و طنین صدایت در گیتارم هست دلم تنها نیست! گفتم:تا تو هستی و نقشت در بازی رنگهای تابلوی ناتمامم دلم تنها نیست! لبخند سکوت و راز سر به مهر قلبمان را کسی نشنید... من و تو "ما "شدیم! ما یعنی سبز... یعنی آبی آرام... یعنی نور خالص...... یعنی پر پر زدن پرندگان روی شاخه های خشک پاییزی یعنی قلب سرخی که به تو بخشیدم و قلب سرخی که به من بخشیدی بهترین شب پاییزمان تازه تر از نسیم...زلال تر از باران...آرام تر از غزل... **************** ان شاالله وصال نزدیک است دعا کنید خدایا شکرت ميدوني چيه: ابر وقتي مي باره که دلش حسابي گرفته باشه, بغض تمام وجودشو فرا گرفته باشه , اونوقته که احساس سنگيني مي کنه و ديگه نميتونه خودشو بالا نگه داره و خواسته يا ناخواسته مياد پايين, اونقدر پايين که ما بتونيم صداشو بشنويم و بعد سفره دلشو واسه ما باز ميکنه, اونقدر مي باره که حسابي خودشو از دلتنگي ها و ناراحتياش خالي کنه وقتي که حسابي خودشو سبک کرد ميره بالا , اينقدر بالا که حتي ديگه ديده هم نميشه, آره ميره اون بالاي بالا, ميره ميره تا خودشو برسونه به خدا, اونجاست که تمام قطره هاي وجودش سرشار از نور حق ميشه و ديگه به ياد بارش نميافته آخه نميخواد قطره هاشو که لبريز از نور شدنو از دست بده,اما وقتي ابرا نمي بارن معلومه که همشون خودشونو رسوندن اون بالا, و حسابي مواظبن که نکنه يه وقت از خدا دور بيايفتن,پس اگه ما هم ديگه نمي باريم شايد واسه اينه که تونستيم حتي يه کوچولو خودمونو به اون بالا بالاها نزديک کنيم, اينکه بعضي موقع ها آسمون دلمون ابري ميشه و دوست داريم همراه با ابرا بباريم واسه اينه که همراه با زمزمه فراقي که ابرا سر مي دن يادمون ميافته که هنوز خيلي از خدادوریم. حامی جونم اگه به خدا نزدیک بشیم همه چی درست میشه.......... توکل برخدا............ این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است. چشم هايت شعري ناسروده بود آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم دوستی و محبت و عشق آشنا کرد. یکی را دوست میدارم ، همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم وقتی یکی را دوست می داری حاضری براش جونتو فدا کنی!!! حاضری دنیا رو بدی فقط یه بار نگاش کنی!!! به خاطرش داد بزنی !!! به خاطرش دروغ بگی!!! خیلی چیزها رو مثل غرورت می شکنی تا دلش نشکنه!!! حاضری رو همه چی حتی رو دفتر زندگیت که حالا پاره پاره شده خط بکشی!!! اگه گفتی به این چی می گن؟؟؟ خب معلومه........!!! اگه ندونی که ................!!! باز از تو می گویم و زندگی ام را می نویسم......... باز تو را می نگرم و خود را می بینم. به فرشته ام میگویم: پس ثبت می کنم : وصال از آن ماست ........ باتو باتو گل خوشبختي باتو همیشه در زیباترین لحظه های شب که برایم بسیار عزیز و گرامی هستند به یاد تو بودم . آرزویی چز خوشبختی تو در دلم نبوده است و نخواهد بود. می دانم می دانی وجودم به وجود پاکت پیوند خورده ؟ هر چند که هیچ گاه به زبان نیاوردم!!! اندیشیدن به تو آن چنان شور و هیجانی در وجودم می آفریند که گویی دیگر در پوست خود نیستم. شور و نشاطی که در وجودت پنهان است احساسم را دو چندان می کند. حامی جونم ......... ای کاش می توانستم نشان دهم، I wish l could make you. که تا کجا دوستت دارم. derstand how l love you همیشه در جستجو هستم، l am always seeking but اما نمیتوانم راهی بیابم... cannot find a way…. به آن آنی در تو عاشقم، l love in you a something که تنها خود کاشف آنم that only have descovered آنی فراتر از تویی که دنیا می شنا سد، the you_ which is beyond the و تحسین می کند. you of the world that is آنی که تنها وتنها از آن من است. admired and known by others آنی که هرگز رنگ نمی بازد، a you which is eapecially mine وآنی که هرگز نمی توانم عشق از او بر گیرم. Which cannot ever عزیزم در کنار تو همه خوبیها را میابم و در نگاه عاشقانه ات تازه میشوم مهربان من باز به تو میگویم که دوستت دارم قسم میخورم که تا ابد با تو میمانم تا بدانی صادقانه و پاک دوستت دارم و تا ابد.......به تو وفادارم. یه بوس کوچولو که پر از شیطنت و بی قراریه. اومده اينجا تا بهونه اي پيدا كنه براي آرامش. حامی من پذیرا باش. در شهر عشق عاشقترين عاشق منم .در اسمان چشم توتنها ستاره ات منم در گلستانه خيالت كوچكترين گلت منم .تنها كسي كه ميخواهد تورا منم . "شعر از خودم" دور ، آنجا که شب فسونگر و مست ****** هر چند دور ولی شیرین........ تا ابد به انتظارت می نشینم.... 
































شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!
چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون حرکت.
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.
تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد .!!!
مرد شدیدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقی ! چه عشق قشنگی!!!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می
توانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم.
شنيدم و از بر كردم.
دست هايت قصه اي نانوشته بود
خواندم و باور كردم.
قلبت آوازي نخوانده بود
نشستم و ترانه سر كردم.
I sat down and sang it
I heard and memorized it.
Your hands were an unwritten fiction
I read and believed it.
Your heart was a sing, unsung
Your eyes were an unwritten poem
او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است
او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است
یکی را دوست میدارم
، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است
قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساسات پاک قلبم میباشم
یکی را دوست میدارم ، همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با
خود به دشت دوستی ها برد.........
او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای
زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد
یکی را دوست میدارم ، همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من
آموخت
اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم
او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم
می باشد
آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود
آری ، تو برایم مانند همان آسمانی..........
یکی را دوست میدارم ،
او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است
پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ، بمان و تسلیم احساسات پاک من باش
می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم
می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است
ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای ستاره
درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من و در پایان ای همدم زندگی من
،با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را دوست میدارم
حامی من فقط تو را.....................
باز تو را نفس می کشم و بودن را حس می کنم.
تو بزرگی... بزرگ... مثل دریا... مثل آسمان... مثل بیکرانه ها!
نه!
تو هیچ یک از اینها نیستی!
تو تکه ای از خدایی...
توتو زمینی نیستی...
موهبتی از بهشتی، که خدا برایم فرستاد،
تا مرا هم بالا بکشی...
میایم...
پا به پا و دست در دست و شانه به شانه ات.
همراهت می شوم و همراهیت را منّتی می دانم که بر سرم نهادی...
"تو بزرگی
مثل اون لحظه که بارون میزنه
تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه"
تو هوایی برای نفس...
من با تو زنده ام همسفر من ... می پرستمت
عشق من دوستت دارم ؛ به همان اندازه که ستاره ها و ماه آسمون را دوست دارن و به بودنش نيازمندند ؛به بودنت نيازمندم .
عشق من دوستت دارم ؛ تاحدی که لرزش انگشتانم به من قدرت نوشتن و لبانم قدرت بيان اين حس را نمی دهند .
عشق من دوستت دارم ؛ به همان اندازه که سوختن چوب در آتش دردناک است ؛ دوری از تو برايم سخت زجرآور است .
عشق من دوستت دارم ؛ تاحدی که می خواهم آنقدر بگريم و فرياد بزنم تا ثانيه های ساعت دلشون برام بسوزه و با سرعت بيشتری روی صفحه روزگار حرکت کنند ؛ تا روز ديدار من و تو زودتر از راه برسه تا آغوش گرمت را حس کنم ؛ آغوشی که مدتهاست برايم باز مونده و انتظارم را می کشد .
عشق من دوستت دارم ؛ به همون اندازه ای که آب از خشک شدن می ترسه ؛ من از اينکه روزی از دلگير بشی و ترکم کنی می ترسم .
عشق من دوستت دارم ؛ تا حدی که با نفسهات به درونم رخنه کردی و تمام سلولهای بدنم با عطر قدمهات جون تازه گرفته اند .
من با تو زنده ام همسفر من ... می پرستمت
عشق من دوستت دارم ؛ تا حدی که حاضرم با تو تا اوج قله های بلند و سخت زندگی بدون توقف برم خستگی راه را تا وقتی با منی حس نخواهم کرد .
عشق من دوستت دارم ؛ به همان اندازه که ستاره ها و ماه آسمون را دوست دارن و به بودنش نيازمندند ؛به بودنت نيازمندم .
عشق من دوستت دارم ؛ تاحدی که لرزش انگشتانم به من قدرت نوشتن و لبانم قدرت بيان اين حس را نمی دهند .
عشق من دوستت دارم ؛ به همان اندازه که سوختن چوب در آتش دردناک است ؛ دوری از تو برايم سخت زجرآور است .
عشق من دوستت دارم ؛ تاحدی که می خواهم آنقدر بگريم و فرياد بزنم تا ثانيه های ساعت دلشون برام بسوزه و با سرعت بيشتری روی صفحه روزگار حرکت کنند ؛ تا روز ديدار من و تو زودتر از راه برسه تا آغوش گرمت را حس کنم ؛ آغوشی که مدتهاست برايم باز مونده و انتظارم را می کشد .
عشق من دوستت دارم ؛ به همون اندازه ای که آب از خشک شدن می ترسه ؛ من از اينکه روزی از دلگير بشی و ترکم کنی می ترسم .
عشق من دوستت دارم ؛ تا حدی که با نفسهات به درونم رخنه کردی و تمام سلولهای بدنم با عطر قدمهات جون تازه گرفته اند .
عشق من دوستت دارم ؛ تا حدی که حاضرم با تو تا اوج قله های بلند و سخت زندگی بدون توقف برم خستگی راه را تا وقتی با منی حس نخواهم کرد .
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم .
از اینجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟من کی به ته رویاهایم میرسم؟
میگویم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدیر میترسم.از سرنوشتی که خدا برایم نوشته است.من فصل آینده را بلد نیستم.از صفحه های فردا بیخبرم.میگویم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مینوشتم.....
فرشته ام به قلم سوگند می خورد و آن را به من می دهد و می گوید:بنویس.هر چه را که می خواهی... بنویس که دعاهایت همان سرنوشت توست.تقدیر همان است که خودت پیشتر نوشته ای...........
تا انتهاي عالم فاني
عاشقانه خواهم ماند
از كران تا كران
تا بلنداي قله هاي سفيد خوشبختي
با دو بال نازك عشق
به پرواز در خواهم آمد تجربه اولين عشق با تو
شيرين شد
در اعماق وجودم
جوانه زد
جرقه هاي عاشق شدن در آتشكده متروك قلبم شعله كشيد
ترانه هاي عاشقانه ام با تو به حقيقت رسيد انجماد رگهاي يخ
زده ام در شراره آغوش سوزانت ذوب شد وباتو ووجود متبرك توست
كه مي خواهم بمانم تا هميشه و هميشه در كلبه عشق
ميزبان نفس هاي عاشقانه ات خواهم ماند دوستت دارم!
دوستت دارم!!!!!!!!
و نگاهم را به نگاهت میدوزم و به پاکی چشمانت 
به هر کنج دیوار که خیره می شم، یاد تو درد دلم تازه کرده
امشب از اون شباست که می خوام سر رو سینم بزاری
برات اینقدر لالایی بگم تا چشمهای ناز تو، رو پَر خواب بزاری
امشب می خوام لب رو لبات بذارم
با هر بوسه از لبات یه دنیا عمر تازه بگیرم
امشب می خوام تا دم صبح چشم به نگاهت بدوزم
شاید که بشه از هر نگات یه نشون تازه از عشقت بگیرم
امشب می خوام تا دم صبح سر رو سینت بذارم
با شنیدن صدای قلبت مست و شیدا شم و تاریکی شبمو پشت سر بذارم.

خفته بر دشتهای ِ سرد و کبود 
دور ، آنجا که یاسهای سپید
شاخه گسترده بر کرانه ی رود 
دور ، آنجا که می دمد مهتاب
زرد و غمگین ز قله ی پربرف 
دور ، آنجا که بوی سوسنها
رفته تا دره های خاموش و ژرف 
دور ؛ آنجا که در نشیب ِ کمر
سر به هم داده شاخه های تمشک 
دور ؛ آنجا که چشمه از بر ِ کوه
می درخشد چو دانه های ِ سرشک 
دور ، آنجا که رازهای نهان
خفته در سایه های جنگل ِ دور 
دور ، آنجا که در آن جزیره که شب
اشکها می چکد ز چشم ِ گناه 
دور ، آنجا که سرکشیده به ناز
شاخ ِ نیلوفر از میان ِ گیاه 
دور ، آنجا که مرغ ِ خسته ی شب
دم فرو می کشد ز ناله و سوز
دور ، آنجا که بوسه های سحر
میخورد بر جبین ِ روشن ِ روز
اندر آنجا در آن شکفته دیار
در جهان ِ فروغ و زیبایی
با خیال ِ تو می زنم پر و بال
از میان ِ سکوت و تنهایی...
| Design By : Night Skin |

