حـــــامــــی
*•.خدایا باش حــامــی عاشقان........چون تو باخبری از راز دلشان.•*
خدایا هزاران مرتبه شکرت ....... و درروز جمعه 7 دی سال 86 به وصال رسیدیم. در پایان هم از دلداری ها و همدردی های حامی جان - عدس - جاسم و دنیا (در ناامیدی وصال) ممنونم.
خواستم بدقولی نکرده باشم براهمین این پستم رو اختصاص دادم به درخواست یکی از دوستان که خواسته بود از دوران رفاقت تا وصال و بعد از وصال رو بنویسم:
واقعا نمی دونم از کجا بنویسم آخه هر چی بنویسم خاطراتم تموم نمیشه
لحظه به لحظه – ثانیه به ثانیه ش خاطره ست
10 مهر سال 81 ساعت 9:10 دقیقه صبح – پشت پنجره
خدایا ممنون که هم چین سرنوشتی را برایم رقم زدی.
دوران رفاقت دوران بسیار زیبائی بود – با ترس و دلهره و اضطراب ازدست دادن یکدیگر
خدایا چه زود گذشت – بعد از پنج سال و 3 ماه وصال حاصل شد که دقیقا حامی من در 10 مهر سال 86
با خانواده اش مشورت کرد و قضیه علاقه و دوست داشتن رو براشون تعریف کرد (البته به طور جدی)وازشون خواست که مراسم خواستگاری را برگزار کنند و خانواده اش هم موافقت کرده و مامان زهرام تماس گرفت که بیرون بودم و تازه از آموزشگاه اومده بودم وگوشی رو گرفتم - کسی خونه نبود چون دایی مامان فوت کرده بود (خدابیامرزه – روحش شاد – فاتحه یادتون نره ) و همه به مراسم ترحیم رفته بودند و مامان زهرا خیلی اصرار داشت که حتما همون روز بیاد ولی من گفتم امروز نمیشه چون خانواده ام مراسم ترحیم هستند !!! از یه طرف برای دایی مامان ناراحت بودم و از یه طرف برای وصال !!! آخه هر کسی تو موقعیت من بود چی کار می کرد !!! من نمی تونستم مامانم رو از مراسم ترحیم بکشونم خونه و بگم چی ! می خواد خواستگار بیاد ! منی که هر دفعه یه بهانه ای می کردمو و جواب منفی می دادم ! اصلا موقعیتش مناسب نبود و روحیه مامان خوب نبود و می دونستم 100% جواب منفی می دن و خیلی ناراحت بودم و فکرو خیال می کردم حتما قسمت نیست که این طور شد و به کسی هم نگفتم و خودخوری می کردم و همش ناراحت و غمگین بودم (البته روحیه ی حامی جان هم بدتر از من بود) تا این که مجددا مامان زهرا زنگ زد و اصرار داشت که شماره تلفن مامان رو بدم که باهاش صحبت کنه آخه خاله حامی جان ازمشهد آمده بود و می خواست سریع برگرده .
من می دونستم مامان من خیلی خاله رو قبول داره – چند بار حرفش شده بود می گفت خیلی خانم خوبیه و صاف و ساده و بی شیله و پیله ست
و من به حامی جان گفته بودم که اگه خاله باشه خیلی بهتره و مامانم خاله رو قبول داره و حداقل 50% ترس و دلهره ام کم میشه و براین اساس خاله به خاطر حامی جان از مشهد آمده بود و چون عروسی پسرش بود و کارداشت می خواست زودتر به مشهد برگرده.
خلاصه : مامان زهرا ساعت مراسم خواستگاری غیر رسمی رو تعیین کرد وتشریف آوردند و خاله هم منو با خواهرم اشتباه گرفت (جون خواهرم از من بزرگ تر نشون میده ولیکن کوچکتره!)
همیشه دعا می کنم خدا به خاله هر چی که می خواد بده و بچه هاشو که همه ی زندگیشن خوشبخت کنه (الهی آمین)چون اون روز واقعا حرف زدن خاله باعث شد که مامان از حامی جان و خانواده ش و و پاک بودن حامي جان اطمینان حاصل کنه و از این جهات بهانه ای نداشته باشه – مامان و خاله مجرد بودند با هم خیلی صمیمی بودند – مامان گفت: که الان دایی من فوت کرده و موقعیت و زمان مناسبی نیست و من نمی تونم به مادرم بگم و می ترسم ناراحت بشه و من داشتم آتیش می گرفتم و همش خدا رو صدا می زدم
آخه برای وصال ما ...........................این همه جریان
و هم چنان زمان سپری می شد و مامان من زنگ نمی زد که جواب بده و اصلا برای هیچ کس مهم نبود چون شرایط زمانی که مصادف با فوت دایی شد را مناسب نمی دیدند و بی خیال شده بودند.
خدای من می دونه من و حامی جان چه حالی داشتیم – من که داشتم روانی می شدم – تمام دست و پاهام از استرس درد می کرد و زیر پوستم نا خود آگاه خون لخته و جمع شده بود !!! داخل عکس دستمون هست!
حوصله هیچ کس رو نداشتم و فقط دعا و قرآن می خواندم و هزارو یک نذر کردم که حالادارم یکی یکی نذرهامو ادا می کنم (خدایا شکرت)
تا این که معجزه شد و دایی بزرگ من خیلی خیلی خیلی از حامی جان تعریف کرد (از دایی من بعیده)وگفت پسر خوبیه و مخ کامپیوتره و همه می دونن خیلی کامپیوتر سرش میشه وتحقیق کرد اشتباها بهش گفتند لیسانس است (چون خانواده من اول جوابشون منفی بود اصلا تحصیلات رو سئوال نکردند)وبعد از تحقیقات لازمه مامان گفت تشریف بیارین و چند ساعت بعد ازبفرما زدن مامان معلوم شد که لیسانس نیست و مامان وبابا کفتند که اشکالی نداره ! حالا که چیزی نشده ! وقتی که اومدند تحصیلات را سئوال می کنیم و به بهانه ای جواب منفی میدیم !!!
حالا تلاش های بی وقفه من :
من با زن همکار حامی جان در محل کارش دوست هستم و به مامان گفتم ازشوهر دوستم تحقیق کردم و کلی تعریف کرد و گفت در محل کارش پست کارشناس کامپیوتر داره و هیچ درجه و مزایایی از یه لیسانسه کمتر نداره و خیلی هم حالیشه و مدرک که مهم نیست.........و بابا هم تحقیق بیشتری کرد وبه محل کارش رفت و همه از حامی جان تعریف کردند و مهر تائیدی به حرفهای من خورد و موقعیت حامی جان بهتر شد و حرف من و خواهر وبرادر و دوستم خیلی تاثیر داشت و کمی نرم شدند(خدایا شکرت)البته مامان بعد از چند ماه گفت که بعد از روز خواستگاری فهمیده بود که ما با هم رفیق بودیم وبرای جلوگیری از آبروریزی گذاشت ما به هم برسیم !!! این ها همه نشانه ی معجزه ست !!! میگن قسمت باشه دهن همه بسته میشه راست میگن !!!
خلاصه کلام : خانواده حامی جان تشریف آوردند و بین خانواده ها صحبت هایی رد وبدل شد و حرف مهریه شد که خانواده من گفتند 114 تا سکه به نیت سوره قرآن و خانواده حامی جان گفتند برای پسر اولمون 450 سکه گذاشتیم و شما هر چی دوست دارید می تونید بگید و بابام گفت ما مهریه بالا رو قبول نداریم و ملاک زندگی نیست و همون 114 تا بشه وهمه چی به خیر وخوشی تموم شد البته من خیلی دوست داشتم به نام الله یک سکه مهرم باشه ولی حیف که دست من نبود و نشد.من هم این 114 تا سکه رو به حامی جان بخشیدم چون عشق ما خیلی بالاتر و باارزش تر از این حرفاست – عشق و عاشقی ما هم مثل بقیه دختر و پسرهای بچاپ و لیلی و مجنون دروغی این دوره زمونه نیست ( دخترهایی که در خانه ی پدری کمبود دارن فقط می خوان شوهر کنند و کمبودها و عقده هاشونو جبران کنن ! ناگهان بعد از ازدواج تیپشون عوض میشه وشروع به چاپیدن می کنند البته دست خودشون نیست در مجردی كمبود داشتن و عقده ای شدن ! - پسرها هم که فقط به هوی و هوس و امیال شیطانی فکر می کنن و زن می گیرن !!!!!!!!! این که نشد زندگی ! باید همدم و همراز و همراه هم باشیم ! چه طور ادعای عاشقی می کنید ! شماها آبروی عشقو ریختید ! حرمت عشقو از بین بردید ! برای این جور عاشقای دروغی متاسفم ! ) به قول حامی جان ما باید هر روز برا خودمون گلپر دود کنیم که چشم نخوریم البته خدا خودش باهامونه و ما هیچ وقت چشم نمی خوریم چون به نیروی عشق ایمان داریم .
خلاصه : این شب به خیر و خوشی گذشت و یه شب دیگه تعیین شد برای مراسم خواستگاری رسمی که حامی جان هم آمد و قیافه ش عین گج دیوار سفید و مات و مبهوت شده بود و هیچ حرفی نمی زد و منم که می گفتن عین لبو قرمز شده بودم ! واقعا سخت بود و از استرس و دلهره قلبم به طپش افتاده بود و داشتم سکته می زدم و من و حامی جان هم همش همو زیرچشمی نگاه می کردیم و خندمونو می خوردیم.
خلاصه : بابام گفت که دختر و پسر با هم صحبت کنند (نه این که اصلا با هم صحبت نکرده بودیم)
و من داخل اتاقم رفتم وحامی جان هم آمد و تا در اتاقمو بست هر دومون خندیدیم تا تخلیه شدیم و کمی صحبت کردیم و حرفهای عشقولانه و..........( چه شب زیبائی بود )ما در حال صحبت و از آن طرف خانواده ها در حال صحبت که خانواده حامیم می گفتند گوسفندخورون و جشن عقد بگیریم ولی خانواده من گفتند چون دایی فوت کرده هیچ مراسمی نمی گیریم و خصوصی باشه و قرار شد کمی خرید کنیم و بقیه مراسم برای عروسی برگزارشود و خداروشکر تا این جا همه چی به خیر و خوشی تمام شد(خدایا هزاران مرتبه شکرت)
حالا یک مرحله مهم دیگه مونده بود و استرس امانم رو بریده بود
گروه خون
من و حامی جان چند ماهی می شد بعد از غذا چای نمی خوردیم – ریحان زیاد می خوردیم و این اواخر که کلی پسته خام می خوردیم.
روز گروه خون هم فرارسید و هر دومون قیافه مون پراسترس و ترس بود و قبل از رفتن نذر کردم
حامی جان دنبالم اومد – وای باورم نمی شد من وحامی داخل کوچه – داخل شهر – جلوی همه مردم – بدون هیچ ترس – با هم و در کنار هم بودیم – قایم موشک بازی تمام شد .
خدای من چه قدر شلوغ بود! من جمعیت رو دیدم بیشتر استرس گرفتم ونمی تونستم تحمل کنم که همه برن و بعد 2ساعت تازه نوبت ما بشه وبعد کلی منتظر جوابش باشم – دل تو دلم نبود تا این که بابا محمد اومد وآشنا پیدا کرد و بدون نوبت ودر عرض 5 دقیقه هم آزمایش دادیم و هم جواب گرفتیم ودر کل 10 دقیقه هم درآن مکان نبودیم و کارمان تموم شد(خدایا شکرت)باورم نمیشه از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم – دلم می خواست فریاد بزنم – دادبزنم – جیغ بزنم – دلم می خواست حامی جان رو محکم بغل کنم و بوسش کنم – دست خودم نبود و کارخودمو کردم و دور از چشم مردم یه بوسه ازراه دور فرستادم (یک قدم تا وصال مانده)الان که دارم می نویسم به اندازه ی اون روز هیجان زده و خوشحال شدم – واقعا روز خوبی بود.
از فرط خوشحالی همه چی رو به زبان آوردم – شاید درست نبود اینها رو می نوشتم
مگه چیه؟ می خوام خاطره تو وبلاگمون بمونه – یه بار حالا احساساتی شدم دیگه !!!
بعد ازظهر گروه خون به خرید رفتیم و 2روز برای حلقه کل بابل رو زیر و رو کردیم و من از هیچ حلقه ای خوشم نمی اومد تا این که بالاخره خریدم (من جواهر و حامی من پلاتین )
وای خدای من خیلی حلقه هامونو دوست دارم و هر روز جندین بار می بوسمش.
7 عدد مقدسی است – عشق ما هم مقدسه خدایا شکرت
خدایا باورم نمی شد و هنوزم باورم نمیشه – چه روز زیباو رویائی بود.
من مدیون خدا - امام رضا (ع) – امام زمان (عج) – وزیارت عاشورا و دعای دوستانم هستم .
ممنون از همگی
رفاقت زیبا و شیرینه ولی وصال شیرین و شیرین تر است .
زمان حال رو دوست دارم و حتی اگر همه تضمین کنند که به هم می رسید باز هم حاضر نیستم به عقب برگردم(جواب سئوال ایمیل مریم خانم)
حالا می خوام از خاطره ی اولین روز که به خونه حامی جان رفتمو بنویسم چون واقعا به یادماندنی و زیبا بود و خیلی خوش گذشت .
روز عید غدیر حامی جان دنبالم اومد و آزانس گرفت و با هم به خونشون رفتیم و خونشون عروسی پسرخاله ش بود و مهمان ها بودند و وقتی به بالارفتم خیلی مراسم خوبی برای ورود تازه عروس برگزار کردند و انگار که خودم عروس بودم و وارد مجلس عروسی خودم شدم و خیلی خوش گذشت و مامان زهرا هم به من یک شمش طلا هدیه داد و منو به اتاق حامی جان برد(حسمو نمیشه بنویسم)
خدایا چه روز خوبی بود و من دوست داشتم عروسی زودتر تموم بشه و پیش حامی جونم باشم – هرچند حامی من همش از پشت حیاطشون روی پله به دیدن من می آمد و نصف زمان عروسی رو پله پیش هم بودیم.
و شب هم به اتفاق محمدو شایق(عروس و داماد) به بابلسر رفته و هر دو زوج با آهنگ داریوش حامی جان به یاد دوران رفاقت و سختی وصال افتادیم و خدا را هزاران بار شکر گفتیم و من هم ناگهان با آهنگ ها که کلی خاطره داشتم از خود بی خود شدم و اشک از چشمانم سرازیر شد و اشک شوقم بی امان سرازیر می شد و من و حامی جونم برای چند لحظه از محمد و شقایق جداشدیم و داخل دریا رفته واز فرط خوشحالی جیغ زدیم و کسی هم نبود که صدایمان رابشنود.
وای خدای من شکرت – من وحامی جان – تنهای تنها در شب رویائی – داخل دریا و دعای خوشبختی تا ثانیه ها ی آخر عمرمان (الهی آمین)
الان که دارم این متن رو می نویسم حامی من پیشم نیست که ناراحت بشه و می تونم از خدا بخوام که الهی پیش مرگش بشم چون بدون حامی جونم می میرم.
| Design By : Night Skin |

