تبليغاتX
حـــــامــــی




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


حـــــامــــی

*•.خدایا باش حــامــی عاشقان........چون تو باخبری از راز دلشان.•*

 

 

حامي من  ! عشق زندگیم !

سلام

شاید هفت سال قبل حتی تصور اینکه من و تو یه روزی بتونیم اینقد ما بشیم در حد یه رویا بود ولی حالا میبینیم که بیشتر رویاهامون واقعیت شده

اولین قرارمون یادته ؟

وقتی با کلی تاخیر رسیدم دیدم هنوز منتظرمی باورم نمی شد

و حالا...

بعد گذشت هفت سال بلند و طولانی بازم میبینم که چیزی از مهربونیت کم نشده

محبوبم !

امروز سالگرد آشنایی ماست و من هر سال توی این روز یه بار دیگه به خدا و تو ایمان میارم به خدا واسه اینکه تورو آفریده و کاملا اتفاقی سر راهم قرار داده و به تو که میدونم همیشه عاشقانه دوستم داری و خواهی داشت .

گرچه امسا ل شکر گذاری من از خدا فرق داره

چون می دونم که سال بعد و سالهاي بعدي من و تو بیشتر از امسال ما شدیم و بیشتر از امسال عاشق .

 

مهربانم!

               جشن هفت سالگی عشقمون مبااااااااااااااااااااااااااااارک  

هفت سال پيش در چنين روزي ساعت 09:10 صبح پشت پنجره

واي واي ...........

و من هنوز باورم نمی شه که ما زندگیمون داره وارد هشت سالگی میشه.

وقتی نگاه میکنم می بینم که این هفت سال خیلی کوتاه بوده و خیلی زودم گذشته

احساس میکنم اگه آمار و ارقام و تقویم نبود شاید ما گمان میکردیم که چند روزه با همیم .

ولی وقتی  فیلم زندگیمون رو روی گردش به عقب میزارم و همه ی صحنه ها رو میبینم

 یاد اووووووووووووووووون همه خاطره میفتم...

اووووووون همه شیطنت...

اووووووووووووووون همه دوست داشتن ...

حتی خاطره های کوچیییییییییییک...

حتی لحظه های تلخ دوري لایق فراموشی...

یاد اولین بوسه ...



یاد اولین هدیه ای که برام خریدی...

اولین کلام...

اولین برخورد...

احساس میکنم که ما هزار سال زندگی کردیم و هزار سال عاشق بودیم

و الان

اگه همین الان بمیرم

باز هم غمی نیست

چون من تونستم زیباترین روزای زندگیم رو با تو تجربه کنم  و بهترین حس ها رو داشته باشم

من تونستم اونچه که از زندگی میخوام بگیرم .

و اگه خدا حق تولد دوباره به من بده و حق انتخاب دوباره مطمئنم که باز تورو انتخاب میکنم

زیباترین اتفاق زندگیم !

وقتی دارم شمع تولد عشقمون رو فوت میکنم  دعا می کنم :

دعا میکنم که هیچ وقت  ذره ای از عشق من و تو نسبت به همدیگه کم نشه......



گرچه میدونی ولی من بازم تاکید میکنم :

 
 خیلی خیلی خیلی دوست دارم و منتظرتم كه به خونه بياي و .........
 
 
" ارسال با هزار بوسه ی عاشقانه "

فدات

 
**********
 
  مائده        

نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت 9:10 توسط ღحامی و مائده ღ | |

 

حامي عزیزم

عشقم

زیباترین اتفاق  زندگیم

این روزا فوق العاده عاشقانه گذشت

و لحظه ای نبود که به خاطر داشتنت خوشحال نباشم

اونقدر این روزا خوب بود که تا آخر عمر شیرینی اون رو حس میکنم

و از بودن با تو و داشتن عشقت به خودم می بالم

عشق من ......

 


 

 

نوشته شده در شنبه 1388/05/31ساعت 1:11 توسط ღحامی و مائده ღ | |

مي خـوام از تـو بنويسـم ، اي تـو بهـتـرين تـرانــه

اي بـراي فصــل پــرواز ، تـو قــشنگتـرين بهـانــه

مي خـوام از تو بنويســـم ، تـو که معنـي طلــوعـي

واســه عاشــقانه خــوندن ، مثـل نقطــۀ شـــروعـي

مي خوام از نگات بخونم ، که واسه من خود درياس

گم شدن تو عشق چشمات ، واسه قلب من يه رؤياس

مي خوام از دلت بخـونم ، که قشنگتـر از ستــاره س

زنـدگيــم فـــداي اون دل ، مُـــردنم بـا يـه اشــاره س

مي نويسـم و مي خــونم ، تـا نفـــس تــو ســـينه دارم

به اميــد لحظــه اي کـه ، سر رو شـونه هات بـذارم

 



سلام به همه ي دوستان

اين روزها كمتر ميام تو نت

چون فصل امتحاناته

خيلي استرس دارم آخه بعد امتحانات بايد بريم دنبال برنامه ي عروسي و فكرم مشغوله!!!!

اصلا رو درس تمركز ندارم

برام دعا كنيد امتحاناتم خوب شه

تو اين موقعيت پر استرس و دلهره ........فقط فكر كردن به عشقم آرومم ميكنه

البته الان موقع امتخاناته هر دومونه     كمتر همو مي بينيم..........و همش دلتنگي حامي جونمو مي كنم

با آرزوي موفقيت براي همه ي شما دوستان و مخصوصا عشق عزيز و لذيذم ......


نوشته شده در دوشنبه 1388/04/01ساعت 8:3 توسط ღحامی و مائده ღ | |

  خدايا شكرت كه غم را آفريدي ، درد را آفريدي ، دلتنگي را آفريدي ، اشك را آفريدي چرا كه اگر هميشه مي خنديدم و شاد بودم تو را از خاطر مي بردم اين واقعيت است ؛ من انقدر نمك نشناس هستم كه تنها تو را در غم هايم صدا مي كنم چرا كه شانه هايم توان تحملشان را ندارد .

خدایا ممنونتم .......باورم نمیشه مشهد اسممون افتاد....... ما خیلی به امام رضا ع ارادت داریم......   ان شاالله قسمت شما بشه......

ازدواج دانشجوئی در کنار حرم امام رضا ع ...... جای شما خالی...... ای کاش خانواده ها قبول می کردند با همین جشن می رفتیم سر خونه زندگیمون ....... حیف که قبول نمی کنند و باز هم باید صبر کنیم تا مستقل شیم ....... تاخدا چی بخواد ....... بدرود


 

نوشته شده در دوشنبه 1388/02/07ساعت 13:41 توسط ღحامی و مائده ღ | |

 

اگر عشق نبود چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم...به کدامین بهانه میگریستیم و میخندیدیم؟آری بی گمان پیش از اینها مُرده بودیم،اگر عشق نبود ...

چهل روز شد ولی هنوز باورمون نشده...

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/01/30ساعت 14:30 توسط ღحامی و مائده ღ | |

همیشه دلمون می خواست سال تحویل در مشهد باشیم

امسال بهترین موقعیته .......

ان شاالله قسمت شما بشه ......

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/29ساعت 13:16 توسط ღحامی و مائده ღ | |

بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک

شاخه های شسته،باران خورده،پاک

آسمان آبی و ابر سپید،

برگهای سبز بید،

عطر نرگس،رقص باد،

نغمه شوق پرستوهای شاد،

خلوت گرم کبوتر های مست...

نرم نرمک می رسد اینک بهار،

خوش به حال روزگار!

 راستی یاد اونایی باشیم که پارسال در جمع ما بودند ولی امسال نیستند... یکیش پدر بزرگ عزیزم که پارسال در بین ما بودولی امسال جاش خیلی خیلی خالیست...خیلی دوست داشت عروسی نوه هاشو ببینه ...حامی منو خیلی خیلی دوست داشت ...

عید قرار بود عروسیمون باشه...همه کارامون کرده بود...رهن خونه- کرایه ظرف - میز -صندلی - بشقاب- آشپز - کیک و شیرینی و ... (البته ما کرایه نکرده بودیم چون درگیر عمل پدربزرگم بودیم - خانواده حامی من متحمل ضرر مالی شدند) 

همه دلسوزی منو می کنند میگن بیچاره مائده !!! عقدش می خواست گوسفند خوران بگیره دائی مامانش فوت کرد - عروسیشم پدربزرگش !!!

ولی من اصلا نگران عقد و عروسیم نیستم چون حامی رو دارم و همیشه هم از خدا می خواستم فقط من و حامی جانو به هم برسونه و عروسی برام مهم نبود و قرار بود مکه بریم که قسمت نشد و اسممون نیفتاد - اگه دست من باشه بی خیال عروسی میشم ولی خانواده من و خانواده شوهرم قبول نمی کنن !!! من حامیمو دارم هیچی نمی خوام ...

دعای دوران رفاقت و درگیری قبل از وصال منم همین بود : خدایا فقط من و حامی جانو به هم برسون - هیچی ازت نمی خوام ...

 

                            خدایا تاپاکم نکردی خاکم مکن

                                              روحش شاد

*********

      مائده    

                                          

نوشته شده در سه شنبه 1387/12/27ساعت 6:55 توسط ღحامی و مائده ღ | |

می خوایم بریم قم خونه خاله م و بعدشم میریم تهران برا سفارش وسایل چوبی جهیزیه

ان شاالله قسمت شما بشه

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/11/15ساعت 8:27 توسط ღحامی و مائده ღ | |

می خوایم بریم تهران خونه خاله م و بعدشم میریم برا خرید ظرف جهیزیه

خدایا هزاران مرتبه شکرت .......

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/05/08ساعت 8:58 توسط ღحامی و مائده ღ | |

چند روزه می خوایم بریم نوشهر و متل قو ........

همیشه دلم می خواست با هم دوتائی بریم دریا.....بریم شنا.......حالا می تونیم بریم

خدایا شکرت ......ممنون

نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/26ساعت 10:10 توسط ღحامی و مائده ღ | |

اولین سفر مشترک دوران نامزدیمونو به خواست خدا میریم مشهد که نذرمونو هم ادا کنیم.....

خدایا شکرت

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/01/04ساعت 9:17 توسط ღحامی و مائده ღ | |

 

 

http://tn3-1.deviantart.com/fs10/300W/i/2006/138/d/0/Snowing_In_The_Summer_by_DSent.jpg

 

 

پاسی از شب رفته بود و برف می بارید
 چون پر افشانی پر پهای هزار افسانه ی از یادها رفته
باد چونان آمری مأمور و ناپیدا
 بس پریشان حکمها می راند مجنون وار
 بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته
برف می بارید و ما خاموش
 فار غ از تشویش
 نرم نرمک راه می رفتیم 

 

 

 

http://www.asianews.ir/photo/p3836.jpg

 

 

 


 کوچه باغ ساکتی در پیش
هر به گامی چند گویی در مسیر ما چراغی بود
 زاد سروی را به پیشانی
 با فروغی غالبا افسرده و کم رنگ
گمشده در ظلمت این برف کجبار زمستانی
 برف می بارید و ما آرام
 گاه تنها ، گاه با هم ، راه می رفتیم

 

 

 

http://mehrnews.com/mehr_media/image/2006/01/172301_orig.jpg

 

 


 چه شکایتهای غمگینی که می کردیم
 با حکایتهای شیرینی که می گفتیم
 هیچ کس از ما نمی دانست
کز کدامین لحظه ی شب کرده بود این بادبرف آغاز
هم نمی دانست کاین راه خم اند خم
 به کجامان میکشاند باز
 برف می بارید و پیش از ما
 دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود
زیر این کج بار خامشبار ،‌از این راه
 رفته بودندو نشان پایهایشان بود

 

 

http://www.ehsandiary.com/archives/Barf2.jpg


 

 

2
پاسی از شب رفته بود و همرهان بی شمار ما
 گاه شنگ و شاد و بی پروا
 گاه گویی بیمنک از آبکند وحشتی پنهان
 جای پا جویان
زیر این غمبار ، درهمبار
سر به زیر افکنده و خاموش
 راه می رفتند

 

 

 

http://tinypic.com/viikuv.jpg

 

 

 


 وز قدمهایی که پیش از این
 رفته بود این راه را ،‌افسانه می گفتند
 من بسان بره گرگی شیر مست ، آزاده و آزاد
می سپردم راه و در هر گام
گرم می خواندم سرودی تر
 می فرستادم درودی شاد
 این نثار شاهوار آسمانی را
که به هر سو بود و بر هر سر

 

 

 

http://i14.tinypic.com/6z7pstt.jpg

 

 

 


 راه بود و راه
 این هر جایی افتاده این همزاد پای آدم خکی
 برف بود و برف این آشوفته پیغام این پیغام سرد پیری و پکی
و سکوت ساکت آرام
 که غم آور بود و بی فرجام
 راه می رفتم و من با خویشتن گهگاه می گفتم

 

 

 

http://jadi.civiblog.org/_photos/iran_view_winter.jpg

 

 

 


 کو ببینم ، لولی ای لولی
 این تویی ایا بدین شنگی و شنگولی
 سالک این راه پر هول و دراز آهنگ ؟
 و من بودم
که بدین سان خستگی نشناس
 چشم و دل هشیار
 گوش خوابانده به دیوار سکوت ، از بهر نرمک سیلی صوتی
 می سپردم راه و خوش بی خویشتن بودم

 

 

 

http://www.jar2.com/4/Dsktp/Nature/Snow%20and%20WAgonwheels.JPG

 

 


3
اینک از زیر چراغی می گذشتیم ، آبگون نورش
مرده دل نزدیکش و دورش
 و در این هنگام من دیدم
 بر درخت گوژپشتی برگ و بارش برف
 همنشین و غمگسارش برف
 مانده دور از کاروان کوچ
 لک لک اندوهگین با خویش می زد حرف
 بیکران وحشت انگیزی ست
 وین سکوت پیر ساکت نیز
 هیچ پیغامی نمی آرد

 

 

 

http://www.sharh.com/up/barf_tehran_jamshidieh.jpg

 

 

 

 


 پشت ناپیدایی آن دورها شاید
 گرمی و نور و نوا باشد
 بال گرم آشنا باشد
 لیک من ، افسوس
مانده از ره سالخوردی سخت تنهایم
 ناتوانیهام چون زنجیر بر پایم
ور به دشواری و شوق آغوش بگشایم به روی باد
 همچو پروانه ی شکسته ی آسبادی کهنه و متروک
هیچ چرخی را نگرداند نشاط بال و پرهایم
آسمان تنگ است و بی روزن
 بر زمین هم برف پوشانده ست رد پای کاروانها را
 عرصه ی سردرگمی هامانده و بی در کجاییها

 

 

 

http://i10.tinypic.com/82bdj6x.jpg

 

 


 باد چون باران سوزن ، آب چون آهن
 بی نشانیها فرو برده نشانها را
 یاد باد ایام سرشار برومندی
و نشاط یکه پروازی
که چه بشکوه و چه شیرین بود
 کس نه جایی جسته پیش از من
 من نه راهی رفته بعد از کس
بی نیاز از خفت ایین و ره جستن
آن که من در می نوشتم ، راه
 و آن که من می کردم ، ایین بود

 

 

 

http://www.sharemation.com/paypay/kalagh.jpg

 

 


 اینک اما ، آه
 ای شب سنگین دل نامرد
 لک لک اندوهگین با خلوت خود درد دل می کرد
 باز می رفتیم و می بارید
جای پا جویان
هر که پیش پای خود می دید
 من ولی دیگر
 شنگی و شنگولیم مرده
 چابکیهام از درنگی سرد آزرده
 شرمگین از رد پاهایی
 که بر آنها می نهادم پای
 گاهگه با خویش می گفتم
کی جدا خواهی شد از این گله های پیشواشان بز ؟
کی دلیرت را درفش آسا فرستی پیش
تا گذارد جای پای از خویش ؟

 

 

http://ghoghnos.com/images/ghalbehbarfi.jpg

 

 


۴
همچنان غمبار درهمبار می بارید
 من ولیکن باز
 شادمان بودم
دیگر کنون از بزان و گوسپندان پرت
 خویشتن هم گله بودم هم شبان بودم
 بر بسیط برف پوش خلوت و هموار
 تک و تنها با درفش خویش ، خوش خوش پیش می رفتم
 زیر پایم برفهای پک و دوشیزه
قژفژی خوش داشت
 پام بذر نقش بکرش را
 هر قدم در برفها می کاشت
 شهر بکری برگرفتن از گل گنجینه های راز
 هر قدم از خویش نقش تازه ای هشتن
 چه خدایانه غروری در دلم می کشت و می انباشت

 

 

http://www.interurbantrail.us/Photos/Gutelius/SnowFall.JPG

 

 


5
خوب یادم نیست
 تا کجاها رفته بودم ، خوب یادم نیست
 این ، که فریادی شنیدم ، یا هوس کردم
 که کنم رو باز پس ، رو باز پس کردم
پیش چشمم خفته اینک راه پیموده
 پهندشت برف پوشی راه من بود
 گامهای من بر آن نقش من افزوده
 چند گامی بازگشتم ، برف می بارید

 

 

 

http://www.freespiritart.com/images/winter-chickadees.jpg

 

 


 باز می گشتم
 برف می بارید
جای پاها تازه بود اما
 برف می بارید
 باز می گشتم
 برف می بارید
 جای پاها دیده می شد ، لیک
 برف می بارید

 

 

 

http://gallery.photo.net/photo/2566659-lg.jpg

 

 

 


 باز می گشتم
 برف می بارید
 جای پاها باز هم گویی
 دیده می شد ‌لیک
 برف می بارید
 باز می گشتم
 برف می بارید
 برف می بارید ، می بارید ، می بارید
 جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست...

 

 

http://rainknight.persiangig.ir/image/other/umbrella_1.JPG

 

مهدی اخوان ثالث

*******************

یادش به خیر

قربون خدا برم

                                                                                      مائده و حامی

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/10/25ساعت 17:19 توسط ღحامی و مائده ღ | |

تا نهايت زمانه
تا انتهاي عالم فاني
عاشقانه خواهم ماند

باتو
از كران تا كران
تا بلنداي قله هاي سفيد خوشبختي
با دو بال نازك عشق
به پرواز در خواهم آمد تجربه اولين عشق با تو
 شيرين شد

باتو گل خوشبختي
در اعماق وجودم
جوانه زد

باتو
جرقه هاي عاشق شدن در آتشكده متروك قلبم شعله كشيد
ترانه هاي عاشقانه ام با تو به حقيقت رسيد انجماد رگهاي يخ
 زده ام در شراره آغوش سوزانت ذوب شد وباتو ووجود متبرك توست
 كه مي خواهم بمانم تا هميشه و هميشه در كلبه عشق
ميزبان نفس هاي عاشقانه ات خواهم ماند دوستت دارم!
دوستت دارم!!!!!!!!
 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/07ساعت 9:42 توسط ღحامی و مائده ღ | |

 

 

اما باز هم لطف و کرامت خداوندی از من دریغ نشد و این بار خداوند تو را بر سر راهم قرار داد

 

بارها به این فکر کرده ام که چه طور می توانم پاسخ این همه محبت هایت را بدهم؟

 

حال خود بگو چه کار باید بکنم؟............

 

 

 

آمدن ماه مهر، یادآور روزهای شا د و دل انگیزی است،

 

 مهر یاد آور خاطرات، خاطرات ردیف شدن تو سرسرای

 

 وجود م و حالا من پرم از مهر .............

 

از مهر و خاطراتی که بوی عشق  به همراه دارد، طعم دلداد گی

 

 و شور پیدا شدن.

 

یادش به خیر پنج سال پیش در ۱۰ مهر سال ۸۱ ساعت 

 

۹ و ۱۰ دقیقه صبح خداوند گوهری هم چون تو را به من داد.

 

به پاس این روز عزیز ، سالروزپیوند آسما نی ام با یک فرشته

 

 جشن می گیرم.

 

 

 

نمی دانم به یاد داری که گفتم هر گاه با تو صحبت می کنم طپش های قلبم دو چندان می شود

 

باور کن هنوز هم همین طور است – گویی هر گاه که با تو حرف می زنم شور و شعف خاصی در وجودم

 

رخنه می کند – طپش های قلبم به قدری بالا می رود که گاهی حتی نمی توانم کلمه ای بر زبان بیاورم.

 

 

 

حامی من  پنجمین سالگرد تولد عشقمون ، مبارک دلهامون.

 

بهترین آواز زندگی ام صدای طپش قلب تودر قلب من است و

 

بهترین روز زندگی ام روز تولد عشق توست.

 

  

 

                     

                                      

                               

 

 

دست های من و تو

 

یادش به خیر.

  

نوشته شده در سه شنبه 1386/07/10ساعت 9:10 توسط ღحامی و مائده ღ | |


Design By : Night Skin